پارت سی و ششم :

چشمانش گرد شد. توپید:
_ آرامبخش مصرف میکنی و مهم نیست؟! دکترت کیه؟
_ چه فرقی میکنه؟
بالاخره رهایم کرد. همانطور که بازویم را ماساژ میدادم، از او فاصله گرفتم و بر جای قبلم نشستم. وقتی نگاهش کردم، مأیوس به نظر می‌رسید. طوری که دلم به حالش سوخت. من باعث نومیدی‌اش بودم. متأسف زمزمه کرد:
_ آدم به بی‌خیالی تو نوبره!
سکوت کردم. هنوز هم مردد بودم که حرفی از سابقه‌ی بیماری‌ام بگوی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    چقدر بی فکره،چه دروغایی میگه،اگه با دمنوش می خوابیدی پس آرامبخش رو مرض داشتی می خوردی؟😠😮😔🙏

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🤐🤐

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️